تو اوریجینال خودت نیستی
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 4:48
به زن های دیگه نگاه می کنم. گاهی برای چند ثانیه گاهی هم بیشتر. بستگی داره کی متوجه نگاهم بشن یا چه قدر با من فرق داشته باشن. وقتی تو باشگاه از پله ها بالا می رم نگاه شون می کنم. قد ها قیافه ها هیکل ها
iday - vacuum
-
تاریخ: 1398/2/14 ساعت: 13:18
هر یه روزی که می گذره با خودم می گم دیگه نمی تونم. دیگه نمی تونم تحمل کنم که فردا هم بیاد و من اینقدر در زندگیم خودم نباشم. گریز آناتومی یه دیالوگ توش داره که می گه:?Do you know what it's like not to
I don't feel like doing anything
-
تاریخ: 1398/2/14 ساعت: 13:18
گوگل می کنم:I don't feel like getting upاز صبح که بیدار شدم صبحونه خوردم، سعی کردم یه کم جمع و جور کنم همه چیزو، چند تا قسمت سریالم دیدم ولی بعدش که برگشتم به چام یهو دچار این حس شدم. انگار که چسبیده
Max Richter- summer
-
تاریخ: 1398/2/14 ساعت: 13:18
نشستم کف زمین حمام و به پاهام نگاه می کنم. خیره شدم بهشون. خیلی زیباتر شدن. از وقتی لاک قرمز زدم بهشون سفیدتر به نظر میان. و به طرز عجیبی زیبا شدن.یبار یه شب خونه ی شهاب اینا موندم و روشنک واسم لاک قر
هنرمند واقعی
-
تاریخ: 1398/2/14 ساعت: 13:18
این دو روز مثل شاپرکی که دور شمع می چرخه، افتاده دنبالم و یه ریز حرف می زنه. نه یه ریز زیاد. یه ریز متوسط. بین جمله هاش سکوت داره. دوشنبه داشت می گفت که عاشق کلاس نمایشه و چه قدر دیر روزا می گذره. می
مرده اند..فکر کنم
-
تاریخ: 1397/11/12 ساعت: 15:02
امروز وسط چت با هادی متوجه موضوعی شدم که خودش متوجهش نیست. در چند بار اخیر تنها سوالی که به غیر از خوبی؟ از او پرسیده ام این است که کار جدیدت و کار قدیمت چه شد؟ و او درباره ی آن حرف می زند و دیگر صحبت
دهه
-
تاریخ: 1397/4/28 ساعت: 13:33
اینها را به هیچ کس نگفته ام. نمی دانم فرصتش نبود یا کسی را نیافتم یا آنها که بودند فرصت شنیدنشان را نداشتند. اینطور شد که همه شان ناگفته ماند. 10 شب اجرا برای من بسیار خاص بودند. یک چی
جانا سخن از زبان ما می گویی
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:39
وقتی در حال تغییر اندازه ایم، یک روز از احساس گسترش و روشنی و اقتدار سرشاریم و روز بعد احساس می کنیم کوچک و بی دفاع هستیم. یک لحظه لبریز از وجد و سپس آکنده از خشم. این کاملا طبیعی و سالم است. اما فقط این احساس نیست. حتی هویت ما در نظرمان دروغین جلوه می کند. اما دروغین نیست. هنوز تکمیل نشده است. "جول...
A song for watching snowfalls
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 4:18
از زمان مرگ تو اینقدر گریه نکرده بودم. اشکام پشت هم میان. ترسیده م. وقتی اتفاق های احتمالی رو توی ذهنم مرور میکنم کلی می ترسم. هیچ وقت نمی خواستم وضعیت اینطوری بشه ولی شده. و من بسی نگرانم. چی کار می کنی وقتی ناراحتی؟ من نمیدونم چی کار بکنم که ناراحتیم کم بشه. بعضی اتفاقا توی زندگی جوری میفتن که تو
خواب
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 4:18
لحظه هایی در زندگی همگی مان هستند که هیچ وقت از یادش نمیبریم. شاید هر بار محو و کمرنگ تر شده باشد، اما همیشه اتفاق افتادنش را به خاطر داریم. مهم نیست چه سالی بود چه روزی و چه ساعتی. تمام آنچه که در یادمان می آید حس و حال آن لحظه ی مان هست. حالا لحظه برای من و تو تکرار می شود. هر جمله ای که می گویی م
500 days of summer
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 4:18
فکر میکنم دلم برای عشق واقعی و عاشق شدن تنگ شده. حقیقتا هم دلم تنگ شده. باورم نمیشه گذر روزهارو. سال ها پر شتاب میرن و میان. کاری از دستمون بر نمیاد. من دلم برای عشق تنگ شده. انگار که در حسرتش باشم. هر لحظه. در حسرت تجربه نکردنش. چون نداشتنش سنگینی میکنه توی وجود آدم.دلم برای عشق تنگ شده. و این شاید