خرید بک لینک
لحظه هایی در زندگی همگی مان هستند که هیچ وقت از یادش نمیبریم. شاید هر بار محو و کمرنگ تر شده باشد، اما همیشه اتفاق افتادنش را به خاطر داریم.

مهم نیست چه سالی بود چه روزی و چه ساعتی. تمام آنچه که در یادمان می آید حس و حال آن لحظه ی مان هست.

حالا لحظه برای من و تو تکرار می شود. هر جمله ای که می گویی مدام مرا به سال ها قبل پرت می کند. به حال و هوای خودم. به روزهای خودم. به من گذشته.

عجیب است. من خواب آدم ها را مدام می بینم. اما گاها به سراغ بعضی هایشان می روم. امروز از صبح می خواستم مدام بهت بگویم که دیشب خوابت را دیده ام. دیشب دیشب که نه. دمدمای وقتی که بیدار شوم. گاهی دلم می خواهد بدانم فلان خواب را دقیقا در چه ساعتی از شبانه روز دیده ام. فلسفه ی خوای همیشه برایم جذاب بوده است.

جذاب ترش آنجاست که تو بغضت و حرف های فروخورده ات می شکنندو سرازیر می شوند. ساعت ها با هم حرف می زنیم. اینجا شب است و آنجا نمی دانم چه ساعتی از روز.

از اشک هایت ناراحت می شوم و حس همدردی تماما مرا دربرمیگیرد. با هم می خندیم. به تمام اتفاق های افتاده می خندیم. و ناراحت می شویم. دو ساعتی حرف می زنیم. دوساعتی به تو گوش می دهم. حرف هایت همه درام است. جمله هایت شنیدنیست. این ور خط با شنیدن تک تکشان لبخند تلخی می زنم.

عجیب تمام حال و هوای گذشته برایم تکرار می شود. همه چیز عجیب است. از 28 شهریور به این طرف تلفنی حرف نزده بودیم. ماه هایت همه برایت جهنم بوده.

ما هیچ وقت با هم صمیمی نبوده ایم. یعنی اگر از هر کداممان بپرسی صمیمی ترین و نزدیک ترین دوست هایت کیست هرگز اسمی از یکدیگر نمی بریم. اما از صمیمی ترین لحظاتمان با هم سخن گفتیم. بارها تمام مسیر را توی 206 تو حرف زده ایم. از همه چیز. بارها و بارها. و من دلم به طرز عجیبی برای تو و 206 و حرف هایمان تنگ شده بود.

برایم عجیب است. ما صمیمی هستیم و نیستیم. شاید دیگر می توان گفت که هستیم. ادای صمیمی هارا در نمیاوریم. می شود زمانی که ماه ها حالی از هم نپرسیم. اما صحبت هایی این چنین طولانی و صمیمانه همیشه تعجب مرا برمی انگیزد.

برایت گذر راحت زمان را آرزو می کنم و از هر دوی مان می خواهم بیش تر هوای خودمان را داشته باشیم.

عادت کرده ایم به سرزنش های بی حد و اندازه ی خودمان. عادت کردیم به اینکه هوای خودمان را نداشته باشیم و حالا شاید زمان آن رسیده که اولین کسی باشیم که پشت مان قرار می گیرد و لحظه ای تنهایمان نمی گذارد. هوایمان را دارد. پای تمام تصمیم هایمان می ایستد و تمام قد برایمان دست می زند.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۵ساعت 23:2 توسط عارفه.ص.م |

برچسب: نویسنده: مهسا کاظمی تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 4:18

صفحه بندی